ღ.•**•.سپیده عشق.•**•.ღ

نقاشی‌ های زیبای عاشقانه اثر یک هنرمند آمریکایی


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟


نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاکم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش.


و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد.

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.


بدین سان بشکند

هر دم سکوت مرگبارم را


"دکتر شریعتی"


برچسب‌ها: نمیدانم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 17:30 توسط سولماز |


  یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

سرتا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پرمیکنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
بر موجهای یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو میسوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو میدوزد

از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره میافروزم

آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 16:2 توسط سولماز |


 

 

تو مرا می فهمی

من تو را میخوانم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا میخوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من می مانی ...

 

 

 

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است .

دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن.

 ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و

بدوراز دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388 23:49 توسط سولماز |


 

   
بی‌گاهان
  به غربت

به زمانی که خود درنرسیده‌بودــ

 

چنین زاده‌شدم در بیشه‌یِ جانوران و سنگ،

 
 
و قلب‌ام
  در خلاء

تپیدن آغازکرد.

 

گهواره‌یِ تکرار را ترک‌گفتم
 
در سرزمینی
  بی‌پرنده و بی‌بهار.

 

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهایِ امیدفرسایِ ماسه و خار
بی‌آن که با نخستین قدم‌هایِ ناآزموده‌یِ نوپایی‌یِ خویش به راهی دور رفته‌باشم.

نخستین سفرم
بازآمدن بود.

 

دوردست
امیدی نمی‌آموخت.

 

لرزان
  بر پاهایِ نو راه
    رو در افقِ سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.

 

دوردست امیدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
 
این بی‌کرانه
  زندانی چندان عظیم بود
    که روح

از شرمِ ناتوانی
 

در اشک
  پنهان‌می‌شد.
 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 23:39 توسط سولماز |


 

 مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

 و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

 به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود

 و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحت تر

 تکه های دل خود را آرام

سر هم بند زنم

من

چیستم من ؟ زاده ی یک شام لذتبار

ناشناسی پیش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم !

(فروغ فرخزاد) 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 22:22 توسط سولماز |


 

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است...

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 12:31 توسط سولماز |


در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ
.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد
...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 18:4 توسط سولماز |


 

جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که میرسد از راه ؟

یا نیازی که رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشک و سیاه ؟

دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
با نسیمی که میترواد از آن
بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد

سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان

پیکرم از جوانه میسوزد

هر زمان موج میزنم در خویش

می روم میروم به جایی دور

بوته گر گرفته خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست ای بهار سپید ؟

گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند ؟

سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنکه یار منست می داند

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی که این همه آبی

در دل آسمان نمیگنجد

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 22:47 توسط سولماز |


 

 

ظلمت

چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان
می درخشد در می

گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج !

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 12:46 توسط سولماز |


     

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم
زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ‚ خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می اید

در کوچه باد می اید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

ــ سلام

ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای اینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 20:21 توسط سولماز |


    

 

 اوج خواهم گرفت ودور خواهم شد

جسمم میماند اما روحم...در اوج آسمانهاست

پرواز چه زیباست

آسمان نیلگون زمین سبز

ای زمینیها پرواز را به خاطر بسپارید

روح من خواهان رفتن است

اما جسمم قفسیست برای روحم

سالهاست زندانی جسمم هستم      ای جسم...

رهایم کن...     از بند اسارت رهایم کن...

(سولماز)

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 13:26 توسط سولماز |


    

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی اید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم

مغرور این جوانی معصوم

مغرور لحظه های فراموشی

مغرور این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد سکوت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 22:7 توسط سولماز |


 

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم

هیچ می دانی کز ای عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان ترا جویم بکام

خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب ترا مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شراربوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
...

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 13:28 توسط سولماز |


  

( دانلود موسیقی تیتراژ فیلم ) shape of my heart

 آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من اینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی اینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم...

 

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداردهرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

 

اي کاش آسمان حرف کوير را درک مي کرد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک او مي کرد ! اي کاش واژه ي حقيقت آنقدر با دلها صميمي بود که براي بيانش نيازي به شهامت نبود ! اي کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاي قلب بعد از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد ! اي کاش پروانه عشق را در سوختن شمع مي ديد و او را باور مي کرد ! اي کاش با هم بودن معني عاطفه را درک مي کرد !!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 14:0 توسط سولماز |


 

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سر هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 12:55 توسط سولماز |


 

 

باغ مهربانی ام کجاست؟
از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست
از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست
از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا
از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس
از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم
از خودم پرسیدم ...
موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید،

دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا
و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم....

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 20:11 توسط سولماز |


  

 

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد وشد سرمست

حسرتم نیست ز آنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را ...

         

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 18:37 توسط سولماز |


مهر رخشا نکوترین چهراست
شب یلدا تولد مهر است
این همایون شب خیال انگیز
هست در آخرین شب پائیز
بیخ و بن در حماسه گستردست
در نهادش حماسه پروردست
لفظ یلدا اگرچه سریانیست
شب مهر آفرین ایرانیست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 18:54 توسط سولماز |


 

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت

یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ایی که ز عشق خواندی

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 20:19 توسط سولماز |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 19:30 توسط سولماز |


 

عشق گمشده...

 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
 با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
 چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
 کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
 پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
 پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
 بر گونه سپید سحر اشک واپسین
 وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
 گل می شود مستی خندان آتشین
 آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
 وز لرزه های بوسه پروانگان باد
 می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
 در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
 دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
 در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
 آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
 مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
 چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
 چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
 خاموش شد ستاره بخت سپید من
 وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
 آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
 بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 17:31 توسط سولماز |


 

بر پرده های در هم امیال سر کشم
نقش عجیب چهره یک ناشناس بود

نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود

یک شب نگاه خسته مردی بروی من

لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند

تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه

قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش

با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا

راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش

نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

راهی دراز بود و دریغا میان راه

آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست

چون دیدگان خسته من خیره شد بر او

دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست

زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟

دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک

زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت

شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود

از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور

کای مرد ناشناس بنوش این شراب را

آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان

در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد

پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست

لغزید گرد پیکر من بازوان او

آشفته شد بشانه او گیسوان من

شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست

هر لحظه کام تشنه او بر لبان من

ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها

آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست

افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای

دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست

یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست ...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 13:21 توسط سولماز |


گفتمش :
- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "
چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر ِ لب غمناک خواند :
 - " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "
گفتمش :
-" آنگه که از هم بگسلند ... "
خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :
- " آرزویی دلکش است اما دریغ !
 بخت ِ شورم ره برین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
 صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست
گفتمش :
- " بنگر درین دریای کور
 چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "
 سر به سوی آسمان برداشت گفت :
 - " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریای ست ژرف
 ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "
 گفتمش :
- " فانوس ِ ماه
 می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "
 گفت :
-" اما درشبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش ... "
گفتمش :
 - " اما دل ِ من می تپد
 گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! "
 گفت :
- " ای افسوس در ایندام ِ مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست ! "
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :
 - " خوش ترین لبخند چیست ؟ "
 شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند
 گفت :
 - " لبخندی که عشق ِ سربلند
 وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند "
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
 

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 13:14 توسط سولماز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خوابهایم را تو خواهی دید
از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می اید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته اوّل اسفند 1390

هفته چهارم خرداد 1389
هفته چهارم بهمن 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386


آرشیو موضوعی

منشين با من با من منشين!
تو مرا می فهمی ...
کسی که مثل هیچ کس نیست.
مجال...
مجموع باغ اینه
پیوند دلها...
بوسه
تنهایی...
می خواهم از تو بشنوم
دل به دریا...
از دو چشمت...
شب یلدا شب زایش مهر×××
احساس...
باغ مهربانی...
گریزودرد:فروغ فرخزاد
زندگی...
نقش پنهان...
شب و هوس...
پرواز...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
ظلمت...
جنون...
باد ما را خواهد برد ...
حلقه...
دل من سخت شکست...

برچسب‌ها

نمیدانم (1)


پیوندها

صدای پای آب
خاطرات دوران کودکی من...
گـم گـشته ی ... دیـار عشـق
فروش کامیون کامیونت مینی بوس
سکانس آخر
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin