|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 21:17 توسط سولماز |
دوستت دارم بر بازو هايم مي خوابانم و ميان فصول چهار گانه مي چرخانمت در زمستان كلاه پشمي سرخي بر سرت مي گذارم سردت نشود پاييز تنها باراني ام را بتو مي دهم خيس نشوي بهار بر چمن هاي تازه مي خوابانمت تا صبحانه را با گنجشك ها و ملخ ها بخوري تابستان تور كوچكي برايت مي خرم تا صدفها را شكار كني مرغان دريايي و ماهيان بي نام را دوستت دارم نمي خواهم تو را به خاطرات دور پيوند دهم به حافظه قطار هاي مسافري تو آخرين قطاري هستي كه شبانه روز بر رگهاي دستانم سفر مي كند تو آخرين قطار من من آخرين ايستگاه تو دوستت دارم نمي خواهم تو را به آب پيوند دهم يا به باد به تاريخ هاي هجري و ميلادي به جذر و مد دريا ساعات كسوف و خسوف و مهم نيست ايستگاه هاي هواشناسي يا خطوط فنجان هاي قهوه چه مي گويند چشمان تو به تنهايي پيامبر گونه منند مسئول شادي جهان ! دوستت دارم مي خواهم تو را به زمان به حال و هوايم پيوند دهم ستاره اي در مدارم ! مي خواهم شكل واژه ها شوي و سپيدي كاغذ هر كتابي كه چاپ مي كنم مردم كه بخوانند تو چون گلي در آن باشي شكل دهانم حرف كه مي زنم مردم تو را شناور در صدايم ببينند شكل دستانم به ميز كه تكيه مي كنم ترا ميان دستانم خواب ببينند پروانه اي در دستان كودكي ! من عاشق حرفه ايم شغلم عشق تو عشق چرخان روي پوستم تو زير پوستم من خيابان هاي شسته از باران بر دوش به جستجوي تو چرا به من و باران ايست مي دهي ؟ وقتي مي داني همه زندگيم با تو در ريزش باران خلاصه شده و تنها حسم هنگام بوي سينه هات حس باران چرا ايست مي دهي ؟ وقتي مي داني تنها كتابي كه پس از تو مي خوانم كتاب باران است + نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 16:37 توسط سولماز |
دوستت دارم اين تنها كاريست كه آموخته ام و دوست و دشمن به آن حسادت مي كنند پيش از تو آفتاب و كوهها و جنگل ها واژه ها و گنجشك ها سر گردان بودند ممنونم كه به مدرسه راهم دادي ممنونم كه الفباي عشق را آموختي ممنونم كه پذيرفتي عشقم باشي زمان در چمدان توست وقتي به سفر مي روي در خيابان هاي چهره ات در گردش معشوقه ازلي ! دنبال مسافر خانه مي گشتم و دكه اي كه از آن روز نامه مي خريدم و بليط هايي كه هيچ وقت برنده نمي شدند ... نه مسافر خانه نه دكه كه انتشار مجلات بعد از تو متوقف شد و شهر نقل مكان كرد و پياده روهاش را برد آفتاب صندوق پستي اش را تغيير داد ستارگان ـ كه تابستان اجاره مي كرديم ـ تسليم شدند درختان نشاني شان را تغيير دادند و گنجشك ها جوجه هاشان و آلبوم ترانه هاي كلاسيك شان را ـ كه سخت مواظبش بودند ـ بر داشتند و كوچ كردند دريا خود را به دريا انداخت و غرق شد در كوچه هاي باراني صدايت قدم زنان دنبال چتري كه از باران محافظتم كند نقشه شهر تو در دست نام رستو رانهايي را كه با هم رقصيده بوديم در خاطر ... پاسبان ها خنديدند و گفتند اين شهر در قرن دهم پيش از ميلاد غرق شده ست در ايستگاه هاي استقبال تو در ايستگاه هاي بدرقه ات از كوپه هاي درجه يك مي پرسم بر در ها دهها سبد گل نوشته اي به تمام زبانها : « لطفاً مزاحم نشويد » با مرد ديگري به سفر رفته اي ؟ كه بتو خانه شرعي جنس شرعي و مرگ شرعي داده ست ؟ معشوقه ازلي ! چرا زمان در چمدان به سفر مي روي ؟ چرا نام روز هاي هفته را برده اي ؟ نقشه ماهها و سالها را ؟ گردي زمين را ؟ من خروجت را از خونم تحمل نمي كنم مثل ماهي كه از آب تو همسفر خون مني خونم را نمي توانم عوض كنم نوع كميابي ست مثل پرنده هاي كمياب كتاب هاي خطي و تو تنها زني كه مي تواند خون به رگم بدواند تو توريست بودي داخل شدي و خارج صدايت سرد چون ورق هاي پاره در پرواز احساساتت مرواريد هاي مصنوعي ژاپني بيروتي كه با تو كشف كردم عروسي كه با تو ساختم و طول و عرضش را با تو زندگي كردم از طبقه دهم پايين پريد و هزار تكه شد از روييدن درون من دست بردار زن كه زير پوستم جنگلي انبوه مي شوي كمك كن عادتهاي كوچكم را بتو از دست دهم بوي تنت را كه از پارچه هاي پرده اي طبقه هاي كتابخانه و بلور گلدانهاست كمك كن نامي را كه در مدرسه داشتم بياد آورم كمك كن شكل شعر هايم را بياد آورم پيش از آن كه شكل تو شوند كمك كن زبانم را باز گردانم كه مفرداتش را به اندازه تو دوختم و جز بر تن تو بر تن هيچ زني اندازه نيست نشانم بده كتابي را كه در آن نيستي گنجشكي كه از مادرش آواز تو را نياموخته درختي كه از برگ هايش نباشي و رودخانه اي كه شيريني پاهايت را نچشيده باشد با خودت چه كرده اي ؟ شاهزاده خانمي كه بادها به فرمانت و بارش باران قد سنبله گندم شماره گل هاي شقايق شاهزاده خانمي كه سينه هات آب و هوا را پديد آورد و جذر و مد از اوست و كشتي ها بسويش مي روند تا خود را با عاج و شراب و آناناس پر كنند با خودت چه كرده اي ؟ زن كه از ريزش كلام تو بر زمين درخت ها مي روييد و از حركت سايه ات بر تنم فواره هاي آب مي شكفت چرا از سينه ام كوچيدي و بي وطن شدي ؟ از زمان شعرم بيرون رفتي و زمان سختي بر گزيدي چرا دوات سبزم را شكستي ؟ كه با آن نقاشيت مي كردم ... و زني شدي ... سياه ... + نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 16:7 توسط سولماز |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 15:48 توسط سولماز |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 15:45 توسط سولماز |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 22:54 توسط سولماز |
دلم برای کسی تنگ است + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 22:35 توسط سولماز |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 18:8 توسط سولماز |
تمام قصه همین بود + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 17:59 توسط سولماز |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 17:52 توسط سولماز |
در شبان غم تنهایی خویش کدورت افسوس سخت دلگیرتر است + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 17:50 توسط سولماز |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 17:42 توسط سولماز |
تو به من خندیدی + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 17:41 توسط سولماز |
چه سرگردان است این عشق + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 13:28 توسط سولماز |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 13:10 توسط سولماز |
حقیقت دارد + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 13:6 توسط سولماز |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 12:39 توسط سولماز |
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 12:7 توسط سولماز |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 15:59 توسط سولماز |
باران، قصيده واري،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
مي خواند و باز مي خواند،
بغض هزار ساله ي درونش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش!
ناگفتني است...
اين همه غم؟!
ناشنيدني است!
***
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!
***** + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 15:19 توسط سولماز |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 23:6 توسط سولماز |
قشنگ یعنی چه ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 23:3 توسط سولماز |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 23:1 توسط سولماز |
هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساس ات مي کنم و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 12:30 توسط سولماز |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 12:28 توسط سولماز |
بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 18:46 توسط سولماز |
به سراغ من اگر می ایید + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 20:45 توسط سولماز |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 23:49 توسط سولماز |
درتاریکی بی آغاز و پایان + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 20:11 توسط سولماز |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 20:5 توسط سولماز |
|