+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 20:11 توسط سولماز
|
هرگز به خود نیامدم
مگر در برابر ان که از من پرسیده باشد.
کیستی؟
خداوند اندیشید
و فرشتگان
نخستین اندیشه ی او بودند.
خداوند سخن گفت
وانسان
نخستین کلمه ی او بود.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 19:49 توسط سولماز
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 19:21 توسط سولماز
|
در این ساحل و در میان ماسه و کف
برای همیشه گام بر می دارم.
مد جا پای مرا محو خواهد کرد
و باد کف را از میان خواهد برد
لیک دریا وساحل
تا ابد خواهند ماند.
یک بار مشتم را پر از مه کردم
انگاه مشتم را گشودم
کرمی در میان دست هایم بود
دستم را مشت کردم ودوباره ان را گشودم
گنجشکی را در ان دیدم.
دستم را مشت کردم و برای سومین بار ان را گشودم
مردی را با صورتی اندوهگین در ان دیدم که به سوی
بالا می نگرد.
دستم را مشت کردم و چون ان را گشودم
چیزی جز مه در ان ندیدم.
اما اواز شیرینی شنیدم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 18:57 توسط سولماز
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 21:4 توسط سولماز
|
باری طلوع تک تو در آن شب سیاه
شاید بشارت از دم صبح سپید بود
وقتی طلیعه تو درخشید
از پشت کوهسار توهم
دیدم که این طلوع
زیباترین سپیده صبح امید بود
ای سرکشیده از دل این قیرگونه شب
بر آسمان برای و رهکن
زرتار گیسوان زرافشان را
همچون شهابها
بر بیکران سپهر
با شب نشستگان سخن از آفتاب نیست
آنان که از تو دورند
چونان به شب نشسته شبکورند
تو خورشید خاوری
جان جهان ز نور تو سرشار می شود
همراه با طلوع تو ای آفتاب تک
در خواب رفته طالع من
این خفته سالیان بیدار می شود
ای ایه مکرر آرامش
می خواهمت هنوز
آری هنوز هم
دریای آرزوی
در این دل شکسته من موج می زند
راهی به دل بجو
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 21:2 توسط سولماز
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 19:1 توسط سولماز
|
تو مهربان بود ی
ماجرا اما
چه سخت تشنه جام محبت بودم
سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه کوشش شب و روزم
سان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاقه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رهکردی ؟
مرا به مسلخ سلاخان
رها چرا کردی ؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم
کویر بی باران
و مهربانی این مهربانترین یاران
تو کاش از این مردم ز مردم کرمان
به قدر یک ارزن
وفا و خوبی را
به وام بستانی
که مثل مهر درخشان شهر بخشنده
و همچو مردم این ملک مهربان باشی
تو ای بلای دل من بلند بالایم
تو ای برازنده
تو ای بلندتر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟
بر این کویر نشین
بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد ؟
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 18:56 توسط سولماز
|