|
كسي با سكوتش، مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد كسي با نگاهش، مرا تا درندشت درياي خون برد مرا باز گردان مرا اي به پايان رسانيده - آغاز گردان + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 19:35 توسط سولماز |
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 19:31 توسط سولماز |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 22:8 توسط سولماز |
تو اي شكوهمند من شكوه دلپسند من تو آن ستاره بوده اي كه مهر آسمان شدي ز مهر برتر آمدي فراز كهكشان شدي به دره ها نگاه كن به ژرف دره ها نگر به تكه سنگهاي سرد به ذره ها نگاه كن به من بتاب كه سنگ سرد دره ام كه كوچكم كه ذره ام به من بتاب مرا ز شرم مهر خويش آب كن مرا به خويش جذب كن مرا هم آفتاب كن . + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 20:18 توسط سولماز |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 22:50 توسط سولماز |
اين عشق ماندني اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي و مستي شعر بلند حافظ از تو شنودني ست اين سر - نه مست باده، اين سر كه مست مست دو چشم سياه توست اينك به خاك پاي تو مي سايم كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست اين تيره روزگار در پرده غبار دلم را فرو گرفت تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ - بوسه، بوسه از آن لب ربودني ست تنها تويي كه بود و نبودت يگانه بود غير از تو، هر كه بود هر آنچه نمود نيست بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند كاين عهد بستني - اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني ست اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب اين لحظه هاي با تو نشستن - سرودني ست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 22:26 توسط سولماز |
|