|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 19:31 توسط سولماز |
من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ: احساس مي كنم در بدترين دقايق اين شام مرگزاي چندين هزار چشمه خورشيد در دلم مي جوشد از يقين؛ احساس مي كنم در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس چندين هزار جنگل شاداب ناگهان مي رويد از زمين. *** آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو! من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛ از بركه هاي آينه راهي به من بجو! *** من فكر مي كنم هرگز نبوده دست من اين سان بزرگ و شاد: احساس مي كنم در چشم من به آبشر اشك سرخگون خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛ احساس مي كنم در هر رگم به تپش قلب من كنون بيدار باش قافله ئي مي زند جرس. *** آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم. من بانگ بر گشيدم از آستان ياس: (( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! )) + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 16:14 توسط سولماز |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 14:33 توسط سولماز |
مجال بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظ ّ تماشائي نچشيدم، كه قفس باغ را پژمرده مي كند. *** از آفتاب و نفس چنان بريده خواهم شد كه لب از بوسه نا سيراب. برهنه بگو برهنه به خاكم كنند سرا پا برهنه بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،- كه بي شايبه حجابي با خاك عاشقانه در آميختن مي خواهم. + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 13:7 توسط سولماز |
|