
به زمانی که خود درنرسیدهبودــ
چنین زادهشدم در بیشهیِ جانوران و سنگ،
تپیدن آغازکرد.
گهوارهیِ تکرار را ترکگفتم
| در سرزمینی |
| |
بیپرنده و بیبهار. |
نخستین سفرم بازآمدن بود از چشماندازهایِ امیدفرسایِ ماسه و خار
بیآن که با نخستین قدمهایِ ناآزمودهیِ نوپایییِ خویش به راهی دور رفتهباشم.
نخستین سفرم
بازآمدن بود.
دوردست
امیدی نمیآموخت.
| لرزان |
| |
بر پاهایِ نو راه |
| |
|
رو در افقِ سوزان ایستادم. |
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
دوردست امیدی نمیآموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
| این بیکرانه |
| |
زندانی چندان عظیم بود |
| |
|
که روح |
از شرمِ ناتوانی
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 23:39 توسط سولماز
|